![]() |
![]() |
|
| و چشمانت به من زندگانی آموخت |
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 11:55 توسط سمیه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 21:59 توسط سمیه |
|
|
تصور كن اگه حتي تصور كردنش سخته
جهاني كه هر انساني تو اون خوشبخت خوشبخته
جهاني كه تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نيست
جواب هم صدايي ها پليس ضد شورش نيست
نه بمب هسته اي داره نه بمب افكن نه خمپاره
ديگه هيچ بچه اي پاشو روي ميم جا نميذاره
همه آزادآزادند همه بي درد بي دردند
تو روزنامه نمي خوني نهنگا خودكشي كردند
جهاني رو تصور كن بدون نفرت و باروت
بدون ظلم خودكامه بدون وحشت وطابوت
جهاني رو تصور كن پر از لبخند و آزادي
لبالب از گل و بوسه پر ازتكرار آبادي
تصور كن اگه حتي تصور كردنش جرمه
اگه با بردن اسمش گلو پر ميشه از سربه
تصور كن جهاني رو كه توش زندان يه افسانه ست
تموم جنگاي دنيا شدن مشمول آتش بست
كسي آقاي عالم نيست برابر با همند مردم
ديگه سهم هر انسانه تن هر دونه ي گندم
بدون مرز و محدوده وطن يعني همه دنيا
تصور كن تو مي توني بشي تعبير اين رويا |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 9:40 توسط سمیه |
|
|
معلم پاي تخته داد مي زد
و آن آخر کلاسي لواشک بين خود تقسيم ميکردند معلم پاي تخته داد مي زد و دستانش پر از گرد گچ و غم باران و سرماي زمستان و معلم پاي تخته داد مي زد که: "يک با يک برابر هست" و آن آخر کلاسي ها به نيش و طعنــه و خنــده هزاران بار مي گفتند: "يک با يک برابر هست!؟" از آن آخر کلاسي ها يکي ناگه زجا برخاست بايد که بر مي خاست با دلي بشکسته و چشمي غمين با ز دستان پر از عشق و ترک فرياد زد: اگر يک نفر انسان واحد يک بود چه؟ معلم خشمگين فرياد زد "آري" اگر يک نفر انسان واحد يک بود چه؟ آن يک پر زور و زر بالا و آن بي چيز پايين بود؟! اگر يک با يک برابر بود چه کس ديوار چينها را بنا مي کرد؟! چه کس فرعون، چه کس قارون، چه کس شاه و رعيت بود؟! چه کس فرياد مي زد؟ چه کس شلاق ميخورد؟! کدامين يک ز سرماي زمستان ناله مي کرد؟! کدامين يک ز فرط بي غمي ديوانه مي شد؟! کدامين يک ز شوق ذره اي نان ـ خشک و سنگين ـ به شب تا صبح هم خوابش نمي برد ؟! و دستان کدامين يک پر از تاول، پر از زخم و ترک مي بود؟! چه کس باباي من، چه کس ارباب او مي بود؟! حال اگر يک نفر انسان واحد يک بود چه؟ و حالا اين معلم بود که با چشمان غمگين و پر از اشکش آهسته مي گفت ولي فرياد ميزد: بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد: " که يک با يك برابر نيست" |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 9:35 توسط سمیه |
|
|
« چه کنم؟ چاره کجاست » سهم من در دل این ویرانی،یک سبد بی تابی ست ! غم من تا به گل لاله سرخ، دو شقایق با قی ست ! دیدهام بارانی ست_ کاش آنجاکه دل از عشق سخن ها می گفت. قلب ها سخت نبود. کاش در این دل تنگ ، مهر در بند نبود....... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 10:14 توسط سمیه |
|
|
امروز که محتاج توام جای تو خالیست
فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست بر من نفسی نیست ، نفسی نیست در خانه کسی نیست نکن امروز را فردا بیا با ما که فردایی نمی ماند که از تقدیر و فال ما در این دنیا کسی چیزی نمی داند تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست من در پی خویشم به تو بر می خورم اما در تو شده ام گم به من دسترسی نیست نکن امروز را فردا دلم افتاده زیر پا بیا ای نازنین ای یار دلم را از زمین بردار در این دنیای وانفسا تویی تنها ، منم تنها نکن امروز را فردا ، بیا با ما ، بیا تا ما امروز که محتاج توام جای تو خالیست فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست در این دنیای نا هموار که می بارد به سر آوار به حال خود مرا نگذار رهایم کن از این تکرار آن کهنه درختم که تنم غرقه ی برف است حیثیت این باغ منم خار و خسی نیست |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 10:59 توسط سمیه |
|
|
در عشق تو صد گونه ملامت بکشم
ور بشکنم این عهد غرامت بکشم گر عمر وفا کند جفاهای تو را باری کم از آنکه تا قیامت بکشم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 13:44 توسط سمیه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 12:45 توسط سمیه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 11:42 توسط سمیه |
|
|
خيلي سخته كه نباشه هيچ جاي آشتي |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 11:36 توسط سمیه |
|
|
مرگ را دوست دارم به خاطر سکوتش گل را دوست دارم به خاطر زیبا ییش دریا را دوست دارم به خاطر بزرگیش کوه را دوست دارم به خاطر صبوریش باران را دوست دارم به خاطر آرامشش شبنم را دوست دارم به خاطر طراوتش و آخرتو را دوست دارم به خاطر مرگ وگل دریا وکوه و باران وشبنم بودنت .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 21:15 توسط سمیه |
|
|
لطافت عشق ... عشق |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 21:10 توسط سمیه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 21:7 توسط سمیه |
|
|
وقتی عشق می آيد كسی نمی بيند ولی وقتی ميرود همه می بينند . اگر در زندگی چاره ای جز سوختن نداری بسوز اما مثل شمع؛ نه مثل سيگار . بد ترين شكل تنهايی آن است كه در كنار او باشی و بدانی كه هرگز به او نخواهی رسيد . از همه اندوهگين تر شخصی است كه از همه بيشتر بخندد . وقتی دهكده ای می سوزد دودش را همه می بينند اما وقتی قلبی می سوزد كسی شعله اش را نمی بيند . اگر روزی قرار باشد عقل را بخرند و بفروشند همه ما به تصور اينكه عقل زيادی داريم فروشنده خواهيم بود . نداشتن قسمتی از چيزهايی كه آرزو داريم قسمت پر ارزشی از خوشحالی است . استاد هنرمند از سنگ آدم می سازد و مربی بی هنر از آدم سنگ . هر فاصله ای می تواند به خوشبختی تبديل شود و هر خوشبختی و سعادتی می تواند به فاصله تبديل شود . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 19:54 توسط سمیه |
|
|
ميخاهم بگريم اما اشك به ميهماني چشمانم نمي آيد ,تنم خسته و روحم رنجور گشته و ميخواهم از اين همه ناراحتي بگريزم اما پا هايم مرا ياري نميكنند . مانند پرنده ايي در قفس زنداني گشته ام . از اين همه تكرار خسته شده ام , چقدر دلم ميخواهد طعم واقعي زندگي را بچشم , چقدر دلم ميخواهد مثل قديم عاشق هم بوديم , چقدر دلم ميخواهد مثل قديم كلمه ي دوستت دارم را هر روز از زبانت بشنوم , ولي افسوس آن كلمه كه مرا به زندگي اميدوار مي كرد هال به فرا موشي سپرده شد و جايش را تحقير گرفت .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 19:34 توسط سمیه |
|
|
دلم می خواهد امروز هم از تو بگویم از تو که بلبلان را به آواز بهاری سرودن
واداشتی. از تو بگویم که شب را نور باران کردی. از تو که غلغله شور ونشاط را در دلم راه انداختی. چشمهایت دریاست چشمهایم رودند.رودها عاشق دریایند.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 19:23 توسط سمیه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم آذر 1384ساعت 16:20 توسط سمیه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم آذر 1384ساعت 16:15 توسط سمیه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 16:14 توسط سمیه |
|
|
بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم
باشد که نباشیم و بدانند که بودیم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 15:57 توسط سمیه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 15:37 توسط سمیه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 15:34 توسط سمیه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 12:11 توسط سمیه |
|
|
روز شبهاش همه تکراری باشه
شاید عشق برای بعضی عاشقا
لحظه بزرگ بیداری باشه عشق لالایی بارون تو شباست
نم نم بارون پشت شیشه هاست لحظه عزیز با تو بودنه
آخرین پناه موندنه منه تو خود عشقی که همزاد منی عشق لالایی بارون تو شباستتو سکوت منو فریاد منی نم نم بارون پشت شیشه هاست لحظه شبنم برگ گل یاس
لحظه رهایی پرنده هاست تو خود عشقی که همزاد منی
تو سکوت منو فریاد منی تو خود عشقی که شوق موندنی
غم تلخو گنگ شعرای منی وقتی دنیام درد بی حدی داره
تویی فریاد دردای منی تو خود عشقی که همزاد منی
تو سکوت منو فریاد منی دستای تو خورشید و نشون میدن
چشمای بستمو بیدار میکنن صدای بال پرنده رو لبام
تو گوشام دوباره تکرار می کنن زندگی وقتی که بیزاری باشه
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 9:53 توسط سمیه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 13:33 توسط سمیه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 13:18 توسط سمیه |
|
|
قصه هامان پر درد
شعرهامان همه خیس کوچه ها رنگ غروب شهر در حس غریب گذر ثانیه هم سنگین است دلخوشی ها مرده هر دلی افسرده سینه از درد جدایی سرشار زندگی زمزمه ای است در تکرار آه این پنجره هم غمگین است واژه ها هم معکوس عشق یعنی افسوس ماه یعنی فانوس در شب بی مهتاب دوستی ها کم رنگ بی کسی ها تنها راست گفتی سهراب آدم اینجا تنهاست |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 13:11 توسط سمیه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 12:56 توسط سمیه |
|
|
تقدیم به چشمهایی که در راه ماندند ودلهایی که آنها را راندند تقدیم به اشکهایی که غرورشان شکست وعهدهایی که کسی آنها را نبست .
زندگی شیبی است وعشق سیبی است و وای بر حال آنکه در عشق پایبند نظم وترتیبی است و اما تو قرار نبود آن وقت های تو جایشان را با این وقت های من عوض کنند.قرار نبود عشق هم مثل گیلاس و بوسه و عیدی وتعطیلات تابستانی اولش قشنگ باشد.قرار نبود کسی سختش باشد بگوید دوستت دارم. قرار نبود کسی به هوای نشکستن دل دیگری بماند قرار بود هرکس به هوای نشکستن دل خودش بماند. قرار نبود هر چه قرار نیست باشد. قرار تنها بر بی قراری بود وبس.گمان نمی کنم گناه من سنگین تراز نگاه تو باشد.اما یقین دارم که کودک دلت کمتر از پیش بهانه لالایی های شعر گونه ام را می گیرد. مهم نیست فقط یک چیز یاد همه بمانداگر اتفاقی که نباید بیفتد افتاد تنها برایت مینویسم :خودت خواستی تقصیر من نبود. زیر سایه امن ترین سایه بان هستی دلواپس دلواپسیهای یکدیگر باشیم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 16:51 توسط سمیه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
عشقی فراتر از انسان وفروتر از خدا نیز هست وآن دوست داشتن است.
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1386 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 |
| پیوندها |
|
فقط به خاطر تو پروانه ی بی پروا تنها و غریب شعر .غزل. ترانه دیوانه دوران تنهایی شیطون |
|
RSS
|