تبليغاتX
ناناز
و چشمانت به من زندگانی آموخت
خسته ام
 
بخواب اي نازنينم
مهربانم
دلنشينم
منم من عاشقت
آرام باش اي بهترينم
من اينجا مست مستم
مست و بي پروا
شبانگاهان منم گرماي عشقت را درون بسترم خواهان
همان شبها كه من مست حضور تو
نياز تو
دو چشم دلنواز تو
خيابان را چو مستان نعره زن طي مي كنم شايد تو را در حاله اي از نور من ديدم
ولي اي كاش مي بودي و من نعره زن از مستي عشق تو اينجا باز در كنج قفس رويا نمي چيدم
من امشب وحشي ام ساقي
ز مي ، از عشق، از بازي نامردان اين دنيا
ز بدگويان كه مي گويند در دل من هوسبازم
تازه نميدانند
من مستم
من اما غرق جرمم
پي از شب بر سر دارم
آري من مستم هوسبازم عطش دارم
عطش عشق تو امشب در دل مي در شراب بي حضور تو وجودم را كمين كرده
كاش امشب ساقي لبهاي تو يا گرمي دستان تو در دل اين مجرم عاشق كمي غوغا به پا مي كرد
من اينجا كنج زندان پر عطش پر عشق يا ديوانه ام اين را نمي دانم
فقط ميدانم اي تنها حضور بي حضور
اي كه آغشته به تو دستان افكارم
در اين دنياي پر رنگ و رياي بي نفس بي عشق بي پرواز
با دل با نفس با عشق با پزواز
تو را من دوست ميدارم
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 10:17  توسط سمیه | 
 
 
دعا هفته
 
 
خدايا...پروردگارا...کمکم کن، کمکم کن که  بتوانم پنجره ی دلم راروبه
 
حقيقت بگشايم...
 
خدايا...ياريم کن که مرغ خسته دلم راکه ديری است دراين قفس زندانی
 
است، دراسمان آبی عشق
 
توپروازدهم...
 
خدايا..پروردگارا...ياريم کن که شوق پروازراهميشه درخود زنده
 
نگهدارم .....
 
خدايا...توخود می دانی که بدترين دردبرای يک انسان دورماندن ازحقيقت
 
خويشتن  ورهاشدن
 
 درگرداب فراموشی وسردرگمی
 
 است...پس توای کردگار بی همتا مرا ياری کن که به حقيقت انسان بودن
 
پی ببرم تابتوانم روزبه
 
 روزبه تو که سر چشمه تمام
 
 حقيقت هايی نزديک ونزديکتر شوم....
 
 
 
خدايا...هميشه گفته ام که تورادوست دارم...حالا هم باتمام وجود فرياد
 
میزنم:
 
خدايا........دوستت دارم.....دوستت دارم...دوستت دارم...
 
خدايا،شرمنده ام اززيادی گناهاني که انجام داده ام ،شرمنده ام.
 
خدايا از قدر نشناسی خودم ، ازاين که هرروباعث ناراحتی تو می شوم
 
شرمسارم.
 
خدايا چه بگويم ازکدامين گناهم نزد توطلب عفوکنم.خدايابه کدامين گناه
 
اشک شرم ازديده جاری
 
سازم.هروقت که خواستم زبان به حمد وثنايت بگشايم.اشک در ديدگانم
 
جمع شدوبغض شرم
 
 وپشيمانی ازگناهان ديگرمجال
 
 سخن گفتنم نداد.
 
 
 
خدايا ،مرا ازاين منجلابی که درآن گرفتارشده ام نجاتم ده.به اين پرنده
 
ي اسير پروبالی ده تا خودش
 
 راازاين قفس رهايی بخشد
 
 وطعم آزادی ورهايی را تجربه کند .
 
خدايا، مرا فرصتی ده تاپاک بودن راتجربه کنم وبتوانم حتی برای يک
 
لحظه آنچه باشم که تومی
 
 خواهي
 
خدايا، چگونه می توانم روی به سوی تو بياورم وزبان به
 
حمدوثنايت بگشايم درحالی که
 
 خودازکرده خويش آگاهم .
 
چگونه می توانم دوستارتوباشم درحالی که برعهد وپيمانی که باتو بسته ام
 
وفادارنبوده ام.
 
چگونه می توانم طلب عفو وبخشش کنم درحالی هنوزشعله های عصيان
 
دردرونم فروزان است.
 
بارلاها،چگونه می توانم روی بهتوبه آورم درحالی که اسيرهواهای
 
نفسانی خويشم.
 
 
 
 
 
بارلاها،توازعلاقه ی من نسبت به خودات آگاهی ومی دانی که
 
چقدرمشتاق رسيدن توام ولی هروقت
 
 که تصميم گرفتم که به
 
 سوی توبيايم گناه به سراغم آمدومراازتودورساخت.هميشه آرزويم اين
 
بوده است که حتی برای يک روزکه شده آنچه باشم که تو می خواهی
 
وآنچه کنم
 
که تو می پسندی ولی افسوس اين نفس سرکش تا کنون مجال برآورده
 
شدن این آرزورابه من نداده است.
 
بارلاها، می ترسم، ازخويش وازاين سرنوشتی درانتظارمن است می
 
ترسم.ازاين بيابان وشوره
 
 زاری که درپيش روی من است
 
 می ترسم.می ترسم که مرگ به سراغم بيا يدآرزوی رسيدن به تورااين
 
باراوارمن بستاند.
 
پس ای پروردگاربی همتا  به لطف وکرم خويش مراازمرداب رهايی ده
 
وتوانی ده خويشتن را
 
از هرچه بدی است پاک کنم.
 
خدايا به من فرصتی ده تاعاشق بودن راتجربه کنم
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:49  توسط سمیه | 
 
نشسته بود روي زمين و داشت يه تيكه هايي رو از روي زمين جمع مي كرد. بهش گفتم: كمك نمي خواي؟
گفت نه.
گفتم: خسته مي شي بذارخوب كمكت كنم ديگه.
گفت: نه خودم جمع مي كنم.
گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟
نگاه معني داري كرد و گفت:قلبم. اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته. خودم بايد جمعش كنم.
بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق؟آدماي اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن. وقتي مي خواي يه دل پاك و بي ريا رو به دستشون بسپري هنوز تو دستشون نگرفته ميندازنش زمين و مي شكوننش.
ميخوام تيكه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده.
ميخوام بدم بهش بلكه اين قلب شكسته خوب شه.آخه مي دوني اون خودش گفته كه قلبهاي شكسته رو خيلي دوست داره.
تيكه هاي شكسته ي قلبش رو جمع كرد و يواش يواش ازم دور شد. و من توي اين فكر كه چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم موندم.
دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپردي دست هر كسي؟
انگاري فهميد تو دلم چي گفتم. بر گشت و گفت: دلم رو به دست هر كسي نسپردم اون براي من هر كسي نبود. گفت و اين بار رفت سمت دريا.
 
 
===ABBAS.DASHTI===

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 16:10  توسط سمیه | 
 
چه دلتنگم برای تو..برای چشم غمگینت..برای بیقراریهات..حسادت های شیرینت..بگو یادت
 نرفته منو یادت نرفته..یادته؟
 
 ...یادته چه حالی داشتم..یادته ..لحظه ی دیدنت..آروم نداشتم یادته؟
 
چه روزا و چه شبهایی که با یاد تو سر میکنم..تو هستی همه هستیم..
 
بگو بگو که هنوز یادته...
 
 
 
یادته روزای عاشقی یادته؟؟؟؟؟؟؟
 
یادته اون روزا ... بگو که خوابت نرفته...
 
تو شبهاتو بی من سر میکنی ..و من بی تو..!
 
هنوز یادت نرفته ...منو یادت نرفته ..میدونم..
 
یادته ..یادته..یادته..یادته..یادته...
 
 
 
از خدا خواستمت..نه از خودت..
 
اگه یه روزی ترو ازم بگیره هیچی نمیتونم بگم چون خودش ترو داد و خودشم گرفته..
 
 
اگه یه روزی نشه که دیگه باتو باشم ..
 
میام اینجا فقط مینویسم: خدا نخواست ما باهم باشیم...
 
ولی بدون اون روز روز مرگ عشق منه..
 
 
 
 
من نمیبینمت..میروم  فرسنگها فرسنگ دور..!   ولی همیشه دعات میکنم..
 
این عبارت رو با تمام وجودم حس میکنم :
 
دقایقی تو زندگیت هست که دلت برای کسی اونقدر تنگ میشه
 
 که دلت میخواد اونو از تو رویات بیرون بکشی و توی دنیای واقعی با تمام وجوت
 
بغلش کنی..
 
 
 
 
ناراحت نیستم الان دارم لبخند میزنم..
 
خوشحالم !
 
نه از اینکه دوری و غیره...
 
نه نه..!
 
 
 
 
 
 
از اینکه ترودر رویا دارم...از اینکه کسی دارم که در رویام دوستش داشته باشم و در رویایم
 
بغلش کنم ...!
 
 من تصمیم گرفتم غصه نخورم..با امید برم جلو..! چون اسمم امید هست وبین همه سمبل امید
 
 درزندگی هستم
 
امید ..امید ..امید..امید..امید..امید..امید..امید..امید...انرژی + ..انرژی + ..!!
 
شاید این تلقین ها کمی بهم کمک کنه..!
 
شاید تورو دیگه نبینمت..
 
من باید قوی باشم..
 
من قوی ام..
 
من مبارزه میکنم..
 
من سرشار از انرژی هستم..
 
من تحمل میکنم..!
 
من گله نمیکنم از دوری از دلتنگی..از نبودنت...
 
من میتونم من باید بتونم عزیزم..!
 
شبی که از عشقم پرواز  داشتی احساس میکردم یه تکه از وجودم پر زد و رفت ..رفت  
 
 چون که دوستت دارم ..تا آخر دنیا حتی اگه قسمت من نباشی..!
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 19:16  توسط سمیه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
عشقی فراتر از انسان وفروتر از خدا نیز هست وآن دوست داشتن است.

نوشته های پیشین
تیر 1386
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
پیوندها
فقط به خاطر تو
پروانه ی بی پروا
تنها و غریب
شعر .غزل. ترانه
دیوانه
دوران تنهایی
شیطون
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان