تبليغاتX
ناناز
و چشمانت به من زندگانی آموخت
امشب بغض شکوه هایم ترکیده است
 
می خواهم شرح سکوتم را برایت بنگارم
 
 التهاب روزهای انتظارم را....
 
خاموشی شبهای بی قراریم را...
 
و آوای غمناک مرغ عشقم را....
 
 پس با تمام وجودت ناله هایم را بشنو و به خاطر بسپار
 
لحظه های پریشانم را با یاد کبوتر هایی که شعر پرواز سر می دهند،
 
نجوایی نیلی می بخشم.
 
با خاطره روزهای رویش گل های وصلت

 
گفتی:((وقتی میایم که آسمان صاف باشد تا محبتم را بر تو ببارانم، 
 
وقتی میایم که غروب دریا ساکت  باشد 
                                                         
تا عشق طوفانی ام را هدیه قدومت سازم.))
 
هنوز هم آسمان آبی است و غروب دریا غرق در سکوت....
 
باورت کرده بودم چون گفته بودی
 
(عشق فرجام یک لبخند و تولد یک حادثه است)
 
 گفتی عشق از تبار باران است وکبوتران عاشق هم خیس از بارانند
 
گفته بودی وقتی میایی که سرود بهار را نرگسان مست بخوانند ....
 
وقتی که یاس های سپید حدیث طراوت را بر برگ هایش بنویسند
 
گفته بودی وقتی می ایی که بی کرانگی دریا غرق در سکوت باشد...
 
 
وقتی که درس زندگی را از باد آموخته باشی
 
و محبت را از لبخند، صداقت را از گل سرخ و راز را از گل شب بو...
 
 
 به احساس وصالمان سوگند همه را آموخته ام
 
 اما تو را در لحظه های ساکت انتظارم گم کرده ام...
 
یادت هست...؟!؟
 
عشقمان بهار نبود اما زمستانی بود برای زاییدن بهار
 
رویایمان سپید نبود اما، ظلمتی بود برای سپیده ی سحر
 
گفته بودی:((گل نرگس را بپرستیم که نوید بخش بهار است،
 
بهار را مقدس بداریم که سمبل وصال است
 
وصال را دوست بداریم که مظهر پاکی است
 
و پاکی را عزیز بشماریم که آرمان کبوتر
 
پس تو ای مفهوم نیکویی آسمان!
 
 
تو ای معنای زندگی!
 
و ای رنگین کمان آرزو! بیا...!
 
پس از آن همه ثانیه ها ،دقیقه ها، روزها و سال های انتظارو سکوت بازگرد....
 
بیا تا بر روی خواب خاک،بر روی آب،بر روی پر پرندگان و بر روی رواق موج بنویسم 
 
بنویسم که زندگی همرنگ کوچه باغ های آیینه است 
 
 بنویسم که بوسه همرنگ آه است
                                                                          
محبت همزاد پرواز است
 
و فراق همان انفجار پی در پی حباب است
 
بنویسم که نوازش از تبار گونه های خیس است
 
و حدیث ((دوستت دارم)) آزاده،حصار سینه هاست
                                          
هنوز هم در کنار دروازه ی شهر بی قراری هایم،منتظر آمدنت هستم
 
تو گل نرگس بهارم بودی،هستی و خواهی ماند .
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 17:1  توسط سمیه | 


 

 

 

 
 نازنينم!بگذار تا برايت بگويم،.....!
هيچ ستاره ای درين خانه،روشن نمانده است!

هيچ شبگردی ازين کوچه گذر نکرده است!

هيچ صدايی سکوت وهم انگيز شبانه ام را نشکسته است!

و هيچ عابری نيم نگاهی به درون من نيانداخته است!...
 
نازنينم!
بگذار تا برايت بگويم،ياد تو هنوز،از شيشه های
 خاطره پاک نشده اند!

و نام تو هنوز،در غبار ژرف انگيز دلم بيتوته کرده است!...
نازنينم!
بگذار تا برايت بگويم که سياهی چگونه تا عمق وجودم رخنه کرد
 و چگونه فانوسهای دلم از پی هم سر به خاموشی سپردند!
و چگونه......

اشکهای سرگردان بيچاره ام کردند!
بر من ببخشای اين همه بی قراری را...............
 
+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 14:50  توسط سمیه | 
نمي داني چه دلتنگم

چه بي تابم

چه غمگينم چه تنهايم

تو را هر شب صدا کردم

نمي بيني نمي خوابم

بيا تا باورت گردد

که بي تو کمتر از خاکم

ولي با تو به افلاکم

بيا با آرزوهايم

بسازم خانه اي در دل

سراغم را نمي گيري

مگر بيگانه اي با دل ؟
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 19:43  توسط سمیه | 

اگر تو نبودی،
 
کدام واژه مرا تا عروج " ما " می برد؟
 
اگر تو نبودی، سلا م را که به لبخند ، پاسخش می داد؟
 
نگاه منتظرم ، راه بر نگاه که می بست ؟
 
ز پشت پنجره ، چشمان من که را می جست ؟
 
اگر" تو" نبودی ، کدام واژه به لبهای من گره می خورد ؟
 
سرای خاطره ام ، رازدار که می بود ؟
 
اگر تو نبودی ، دلم هوای که می کرد ؟
 
سفر به یاد که ، آغاز می توانستم ؟
 
اگر تو نبودی ،  فضای خاطره ام ، عطر یاد که را داشت ؟
 
کدام واژه به جای " تو " ورد لب می شد ؟
 
اگر تو نبودی ، دل غمدیده را چه کس می برد ؟
 
کدام خنده مرا جان تازه ای می داد ؟
 
کدام شرم نجیبانه ، آتشم می زد ؟
 
کدام بغض غریبانه ، گریه سر می داد ؟
 
اگر تو نبودی ، به شوق که آغاز می توانستم ؟
 
به کوی که ، پرواز می توانستم ؟
 
تو را به جان سپیده ، سوسن و شبنم
 
تو را به ساقه ی گندم ، تو را به سوره ی مریم
 
تو را به نازکی خواب یک بنفشه ی زیبا
 
تو را به بارش باران ، تو را به آبی دریا
 
تو را به پاکی کوثر ، تو را به قا صدک بی تاب
 
تو را به رویش نیلوفرانه در مهتاب
 
تو را به جان شقایق ، تو را به لاله ی تب دار
 
تو را به گرمی آتش ، تو را به لحظه ی دیدار
 
تو را به هق هق آرام و بی صدا سوگند
 
بمان
 
بمان که گر تو بمانی ، بهار خواهد ماند
 
بمان که گر تو بمانی ، دل زنده خواهد ماند
 
بمان بهانه ی بودن ، بمان دلیل سرودن
 
بمان امید شکفتن
 
که گر" تو" بمانی
 
دوباره خواهم ماند ، دوباره خواهم خواند
 
برای باور فردا ، شبانه خواهم راند
 
بمان که من به شوق بودن با تو
 
به آفتاب روشن فردا ، سلا م خواهم داد
 
بمان ، که گر " تو " بمانی
 
زنده خواهیم ماند
 
پس با من بمان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 13:20  توسط سمیه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
عشقی فراتر از انسان وفروتر از خدا نیز هست وآن دوست داشتن است.

نوشته های پیشین
تیر 1386
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
پیوندها
فقط به خاطر تو
پروانه ی بی پروا
تنها و غریب
شعر .غزل. ترانه
دیوانه
دوران تنهایی
شیطون
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان