![]() |
![]() |
|
| و چشمانت به من زندگانی آموخت |
|
نگاه مرا باور كن
دستان مرا باور كن احساس مرا باور كن قلب مرا باور كن حرف مرا باور كن آري اظطراب در نگاه من از شور عشق توست لرزش دستانم از انتظار ديدار توست احساس گرمم از حرارت نگاه توست تپش قلبم از به ياد آوردن خاطرات توست.... و حرف من اين است : " آري....هنوز هم دوستت دارم...." کاش میتوانستیم فاصله های میان وجودمان را کم کنیم و با هم یکرنگ شویم....کاش میتوانستیم این یکرنگی را حفظ کنیم و با هم یکی شویم.. وکاش میتوانستیم این یکی بودن را حفظ کنیم و هرگز جدا نشویم |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 12:6 توسط سمیه |
|
|
سکوت چشمانم
مرز زمان را مي شکند
نگاه دلم براي بودنت
هر لحظه تمنا مي کند .
و بودنت تمام اميد زندگيم مي شود
در تقدير بودنم باران نمي باريد
اما از لحظه بودنت
آسمان بارانش را ارزاني کرده
دنياي دلم
در اين تنگناي بودن
در اين حس پرواز
جز لحظه هاي با تو بودن
آرزويي در دل ندارد
سکوت جاده هاي پاييز
جز قدم هاي تو هيچ نخواهد
جز چشم دوختن
به لحظه وصال به هيچ نمي انديشد
با خود انديشيدم
در اين ترانه بي تو ماندن
در اين لحظه هاي بي تو
حس بودنت
شنيدن تپش هاي قلبت
از مرز فاصله ها
از نگاه چشم هاي تو
تما م انتظارم شده
" به سراغ من اگر مي يايي "
مهرباني چون خود بياور
براي لحظه اي داشتنتن
براي همين انتظار ديدنت
سکوت را در خواهم نورديد
از نا اميدي خواهم گذشت
باران چشم هايم را
حرمت پاکي دلت خواهم کرد
و فرياد خواهم زد
تمام بودنم
به سوي من بيا
به سوي غريبه آشناي خود
سوگند به تمام لحظه هاي بودنمان
تمام لحظه هاي نوشتن را
تمام بيقراري هايم را
تمام سکوت پرفريادم را
براي تو خواهم گفت
تو که از من به من نزديکتري
تو که چشم هاي زندگيم شدي
تو که نمي دانم
سکوت کام فريادي
تويي که داشتنت را دوست مي دارم
همين تويي که
بودنت تمام بودنم شده
در اين ورطه خود باختگي
در اين لحظه هاي پر تپش
در اين غروب دلگير
تويي که چشم هاي زندگيم شدي
سوگند به خلقت پروانه ها
تو تنها شمع روشن زندگيم شدي
محبوب من
هميشه شاد بمان
هميشه عاشق
هميشه تا ابد
اما هرگز سکوت مکن
که سکوت درد تمام لحظه هاست
وعده ما تمام لحظه هاي دلتنگي
در لحظه طلوع بودن ها
زير باران پاکي ها
کنار جاده با هم بودن
رو به سوي مهرباني ها
و صدايم شوق لحظه هاي با تو.......... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 14:29 توسط سمیه |
|
|
به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
با چراغی همه جا گشتمو گشتم در شهر
هیچ کس! هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
لب تو میوه ی ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند نشد ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 11:14 توسط سمیه |
|
|
گر عاشقانه مردن را بلد نیستیم لااقل عاشقانه زندگی کنیم ....سوختن حرف کمی نیست انانکه ساختند سوختند !!
خواب آب مي ديدم ... دريا نبودم ... ولي با آن آب زلال اميد به دريا شدن داشتم ..
بستر خشکم را قطره قطره پر از زندگي کرد .. سعي کردم هيچ قطره اي از او را به هدر
ندهم ...
با تمام وجود خواستمش ...
غافل از اينکه روزي مسير آبش را عوض مي کند ...
بدون اينکه تمايل داشته باشد شاخه اي از شاهراه زندگي را به من ببخشد ...
بدون اينکه فکر کند شايد بار آخرين باشد که اين راه زنده شده و شايد خشک گردد ...
شايد براي تجربه ي دوباره پر شدن فرصتي نداشته باشد ...
شايد اين بار به جاي آب . خاک مهمان دستهايم شود و شايد سيلابي بزرگ نابودم کند ....
و شايد حتي ارزش نابودي هم نداشته باشم و حتي خاک هم از من بهراسد .
شايد آن سنگ ها که بر تنم کوبيد ...
سنگ هايي که خودش برايم صيقل داد تا لطفي کند ..
براي اين بود که مرا از خود برنجاند تا از رفتنش و از جدايي اش غم نخورم ...
ولي سنگ هايش را در آغوش گرفتم و هر نگاهي به تک تک سنگ ها مرا به ياد روزهاي
طلايي اميدواري مي اندازد ....
هنوزهم اميدوارم ...
او مي رود تا با ديگري برود
و من در بستر خود . به دنبال قطرات لطيف گمشده ي زندگي خويشم .....
چه کسي من را محکوم به خشکي کرد ؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم تیر 1385ساعت 17:33 توسط سمیه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
عشقی فراتر از انسان وفروتر از خدا نیز هست وآن دوست داشتن است.
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1386 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 |
| پیوندها |
|
فقط به خاطر تو پروانه ی بی پروا تنها و غریب شعر .غزل. ترانه دیوانه دوران تنهایی شیطون |
|
RSS
|