![]() |
![]() |
|
| و چشمانت به من زندگانی آموخت |
|
وقتي ماه را در آسمان مي بينم قلب کوچکم چه شاد مي شود که چشمانم هنوز ياراي ديدن نور را دارد . مي شود شروع کرد ، مي شود از اول مشق عشق را نوشت و اين بار در دفتر قلب تو . مي دانم مي گذاري بنويسم . بارها زير لب زمزمه کردم الهي و ربي من لي غيرک......ولي اين بار وجودم فرياد مي زند الهي و ربي من لي غيرک .....چرا که از آدميان خسته ام خدايم . الهي ! در سکوت افتاده اي بيش نيستم ، تو دليل سکوتم را مي داني ، و چه آسان سکوتم را هم محکوم کردند . الهي ! مي گذارم تا باز هم بگويند ، چرا که تو را دارم و تو مرا بس . الهي ! گفتي خريدار دل شکسته اي ، آوردمش ولي ارزان نمي فروشمش . ميدانم بهتر از تو خريداري پيدا نمي کنم ميدانم با من راه مي آيي . الهي ! ببين در راه مانده اي هستم دلتنگ وصال ، دلتنگ آغوش يار ، دلتنگ شنيدن صداي قلب يار . الهي درياب ! الهي ! سادگي را به من ارزاني کن هرچند مجازاتم کنند ، الهي! جنون عطا کن .جنون ، جنون ، جنون. الهي ! کودکان چه معصوم مي خندند ، کودکي عطا کن . الهي ! خدايم !ياري ام ده که در مقابل اين قوم هيچوقت سر تعظيم فرو نياوردم چرا که سجده گاه من و تعظيم من فقط و فقط براي توست . الهي ! ياري ام ده مقاومت کنم و بر نامهربانان لبخند بزنم . الهي يا ربي دل بي کينه عطا کن ، دل بي کينه عطا کن خدايم . الهي ! وقتي غنچه اي کوچک با نور خورشيدت شکوفا ميشود واي به احوال من که با نور تو قلبم تاريک بماند و به روشنايي سلام نکند . خدايم ! حرف بسيار است در خلوتهايم برايت سخنها دارم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 14:40 توسط سمیه |
|
|
عشق ، تن به فراموشي نمي سپارد مگر يك بار براي هميشه . و اگر كمي كوتاهي كنيم |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 9:1 توسط سمیه |
|
|
بیا تا تاجی از نیلوفر آبی بر سر بگذاریم
بیا تا بر روی گل قاصدک بنشینیم
و پیوند دلهامان را به همه مژده دهیم
بیا تا رز سرخ را شاهد پیوندمان کنیم
و بگوییم تا او هست ما هستیم
بیا تا به آفتابگردان بگوییم
که ما از هم اینک
رو به آفتاب خواهیم شد
بیا تا به غنچه های باغچه مان
شکفتن را بیاموزیم
بیا تا با یاس های وحشی خانه مان
تن خود را عطر آگین نماییم
و به شمعدانی ها بگوییم
تا از انزوا در آیند
بیا تا به یُمن پیوند عشقمان
گل مریم به هم هدیه کنیم
بیا تا گل یخ را با حرارت ذوب کنیم
و به شقایق بگوییم
که ما از او عاشق تریم |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 11:22 توسط سمیه |
|
|
بدو بیا بدو بیا دلم دوباره پر گرفت قصه ی دنیا رو گذاشت عشقو دوباره سر گرفت بازم دل خراب من صدای بارون شنیده تو رؤیاهای رنگینش شر شر ناودونو دیده با این حواس پرت دل موندم چه کارا بکنم باید واسه زندون دل یه قفل خوب پیدا کنم یه جا که بند نیس بی حیا باز رفته دنبال سراب بازم تو این هول و ولا دل بسته به چن تا حباب بازم میون دلبرا یک نفرو پسندیده تو دفتر نقاشیاش صورت اون رو کشیده دل دوباره پر می زنه بازم توی آسمونا گوش نمی ده به حرف من شده اسیر شیطونا وحشی شده یاغی شده دوباره باز شور می زنه جیغ می زنه داد می کشه حرفای ناجور می زنه خسته شدم من به خدا از بس توی سرم زدم می گم که راهو گم نکن می گه خودم خوب بلدم بهش می گم که بی خیال این حرفا حرف بچه هاس بچه نشی عاشق بشی یه قلب صاف بگو کجاس؟ آخر تو با این بازیات کار دس هر دومون می دی دنیا قشنگ نیس به خدا تو زشتیاشو ندیدی اگه بخوای بازی کنی با دو تا چشمون سیا با موهای بلند و صاف با ابروهای ناقلا دو روز دیگه اسیر می شی چشات جز اون نمی بینه خسته و وامونده می شی آخر عشقت همینه بیا بالای غیرتت این حرفا رو بذار کنار بازم واسه دفترمون سه چار تا شعر خوب بیار می گه ولم کن ببینم بازم واسه م تو خواب دیدی این همه سال از زندگیت هیچی هنوز نفهمیدی مگه می شه چشمارو بست به روی اون موی دراز؟ به روی ابرو و لباش به روی اون چشمای ناز؟ مگه می شه عاشق نشد وقتی که اون عشوه میاد؟ نگو بهش نگا نکن که این ازم بر نمیاد می گم گیرم بش رسیدی دنیا سه چار روز باصفاس بعدش ازش خسته می شی زندگیت اون وقت به فناس دلبرای خوشگل و ناز با موهای صاف و بلند انقد زیادن که نگو چشماتو رو دنیا نبند ... دیگه حریفش نمی شم رو اسب قدرتش نشس می گم تو رو خدا یواش بهم می گه همین که هس |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 1:27 توسط سمیه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
عشقی فراتر از انسان وفروتر از خدا نیز هست وآن دوست داشتن است.
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1386 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 |
| پیوندها |
|
فقط به خاطر تو پروانه ی بی پروا تنها و غریب شعر .غزل. ترانه دیوانه دوران تنهایی شیطون |
|
RSS
|